یکی دیگر از میان همه اما یکی دیگر

جز تحمل تاریک این تکلم خاموشی، راهی نیست!

(باد بیاید و هی بگوئی باد!؟)
حالا برابر آن آینه‌ی بی‌مرام
تا کی مرا میانِ مه نشسته خواهی دید؟
(با دستمال سپید بر دو دیده‌ی دریا
که شرم عشق را در انعکاس گریه نهان کرده‌ام!)
خلاص مشو ای سرشتِ صبور!
صبوری کن که من در قیودِ این قصیده‌ی منفعل
موزونِ هیچ صراطی نخواهم شد.

حالا خراب از حیات سکوت
میان ذهن من و زیارت تو
فاصله‌ئی‌ست، فاصله‌ئی‌ست ...