یکی بود، یکی نبود

روزی روزگاری دور
همین دورِ‌ کنایه به نزدیک،
نزدیکِ صحبتی ساده از اتفاقِ نور
ستاره‌ای بالای سرِ دریا بود
ستاره‌ای که نامش در هیچ کتابی نیامده بود
ستاره‌ای که از نواحیِ ناممکن آسمان آمده بود
من می‌شناختمش
بی‌خبر از خوابِ غمگینِ زائرانِ خسته نبود
از آن همه در میانِ خواب
فقط من از سرِ حادثه بیدار مانده بودم،
من بودم و ستاره بود و
همین دور کنایه به نزدیک.
من می‌شناختمش
شب‌ها از درزِ همین دریچه
گاه با من گفت‌وگو می‌کرد
تکیه کلامش، حرفش
گفت‌وگوی ساده‌اش همین بود.
و ما سرانجام نفهمیدیم کی آمد
چرا شبیه "ری‌را" بود
و بعد ناگهان آن صبح دور
دورِ کنایه به نزدیکِ ما
چرا بی‌چراغ از خوابِ آینه گریخت.

من آن صبح دور، دورِ کنایه به نزدیکِ گریه را به خاطر سپرده‌ام.

عجیب است
من از گفت‌وگوی تُنگِ شکسته
با ماهی مُرده چیزی نفهمیدم

حالا سالهاست که دلم
به حرف و حدیثِ همین چراغِ خسته و
همین شب شکسته بسته است،
تا همین پریروزِ پیش‌آمده از سرِ اتفاق
که کسی از حوالی مه‌گرفته‌ی دریا آمد و گفت:
آن‌ها که رفتند، رفتند!
و بعد دیگر هیچ نبود
مسافری خاموش، قایقی شکسته
و شبی صدساله از پیِ شبی که عصرِ هفتم دی بود.

یکی بود، یکی نبود
هزار سالِ پیش از این بود
یک روز مانده به هفتم دی،
و امروز نیز که تا هنوز تا هفتم دی
روز دیگری باقی‌ست.