یک قصه‌ی ساده برای دختران یتیم

ظلم است قطره‌ی شبنمی حتی
شب از حرف و حدیث باد بترسد وُ
روز از گفت‌وگوی گُل!

گُل اشتباه کرده بود،
گُل نسبتی با شب و این بادِ بی‌خبر نداشت،
خبر نداشت!

گُل به این گمان
که هنوز گفت‌وگوی نور وُ
نمازِ آب وُ
هوای خوش ... با اوست،
هی رو به بادِ بی‌سواد
از حرف و حدیثِ شب و
رویای روشنایی می‌گفت.
می‌گفت اینها همه حرف است
که حدیثِ گریه از مُفتِ روزگار می‌گویند.

باد ساکت بود
نمی‌خندید
نگاه می‌کرد،
بعد هم آهسته آمد و با گُل
از خوابِ گهواره گفت.

پاییز بود و گُل به اشتباه
آبانِ آشنا را
جای اردی‌بهشتِ خوبِ خودمان گرفته بود.

حالا تو چه می‌کنی
شبنمِ غمگینِ گُل مُرده به باد!؟