یک شب از آن بی‌نهایتِ ویران

در امتدادِ این دیوارهای بلند
همیشه دریچه‌ای هست
که گاه از پُشتِ پلکِ بسته‌ی آن
می‌توان پاره‌ی دوری از آبیِ‌ آن بالا را دید
گفت‌وگوی غمگینِ‌ رهگذرانِ باران را شنید
عطرِ عجیب سوسن و ستاره را بویید
و بعد با اندکی تحمل
باز به امیدِ روز بزرگِ ترانه و دریا نشست.
می‌گویند این راز را
تنها پرندگانِ قفس‌های کهنه می‌فهمند.

در امتدادِ این دریچه‌های بی‌ماه و بی‌امید
همیشه کسی هست
که از پشتِ مخفی‌ترین خاطراتِ مگو،
رخسارِ دورِ ستاره و سوسن را به یاد می‌آورد
نامهای قدیمی دریا وُ
اسامیِ کمرنگ رهگذرانِ باران را مرور می‌کند
و بعد خسته و خوش‌بین،
به امیدِ آن روزِ بزرگِ بارآور
زیرِ پَتویِ کهنه‌ی مسافرانِ رفته از اینجا به خواب می‌رود:
حالا همسرم چه می‌کند
چقدر تحملِ این شبِ پا به جا دشوار است
کاش چراغِ بالای سَردرِ خانه را درست می‌کردم.