یا کاشف‌الکلام!

یک پنجره رو به شمال وُ
یک پنجره رو به جنوب.
نشستن، دیدن، گفت‌وگو، گذران،
همین کافی‌ست
نیازی به نِک و نالِ نومیدی نیست.
دنیا کوچکتر از آن است
که مثلِ بعضی بزرگترها
پیِ حرف‌های گیج و گُنگ و بی‌دلیل بگردیم.

ما
در کورانِ همین سکوتِ کهن‌سال
یاد گرفته‌ایم
گاه از شدتِ هیابانگِ اهلِ دُهُل
بارشِ خاموشِ ترکه‌ها را تحمل کنیم.

اصلا این حرف‌ها را رها کن بیا،
پرنده‌ی بی‌جُفتی اینجا
بر بَندِ رَختِ مشترک
خُمارِ بی‌خوابیِ بارانِ دیشب است.

مهم نیست
باید برهنه شوم
هر لحظه ممکن است اتفاقی از عطرِ آب
بیاید آهسته از خوابِ گریه بیدارم کند.

یا کاشف‌الکلام،
یعنی همین و تمام؟