گوشزد

 هر چه هست
از این کبریت‌های سوخته،
از این کتاب‌ها وُ
این همه پَرِ کبوتر،
می‌شود فهمید
پیش از ما کسانی از اینجا گذشته‌اند،
هنوز سنگچینِ اجاقشان گرم است،
شاید هم نرفته‌اند
بلکه عده‌ای آمده‌اند
آن‌ها را با خود
بالای رود بُرده‌اند.

این پُلِ شکسته از هق‌هقِ رود لبریز است،
من می‌ترسم
یک نفر اینجا آوازِ گنگی شنیده است،
به این ساقه‌های شکسته نگاه کنید!
سه قطره ستاره دُرُشت
روی جلدِ سفیدِ این کتاب چکیده است،
باد پُر از بوی اضطراب و ...

گفتم که، نگفتم!؟
به خدا من هم زندگی را دوست می‌دارم.

از پُل که گذشتیم
بالای رود پیدا بود،
بعد اناری افتاد،
پرنده‌ای پرید،
و اتاق پُر از شیونِ شبتاب و ستاره شد.

تشنه‌ام، خیلی تشنه‌ام!

همسرم می‌گوید
انگار باز خواب بَد می‌دیدی ...!
(هی شریکِ غمگینِ گریه‌های من!)