گفت‌وگو در پارک

گفتند اگر بیایی بالای رود،
هر چه سایه بخواهی
از خوابِ ستاره خواهی چید،
هر چه نور بخواهی
از چشمِ توتیا خواهی دید.
و من فقط نگاهشان کردم
گفتم من اهل قناعت به همین سقفِ ساده وُ
همین چراغِ شکسته‌ام،
دیگر چه می‌خواهم از ستاره و آفتاب،
یا ترانه و توتیا ...؟!
گفتند هوا جورِ عجیبی روشن است
آب از آب تکان نمی‌خورد،
نور و سایه، سکوت، وسوسه، باران ...!

پابه‌پا
پسینِ روزی دور اتفاق افتاده بود
ما رفتیم
اما سکوت را بُرده بودند
شب را شنیده بودند
و دریا را رودی بود که از بالای کوه می‌آمد.
ما بالای کوه نشسته بودیم،
گفتند چیزی بگو!

نور و سایه و ترانه دیگر چیست؟
هر چه دارید
هر چه هست
هر چه باید و همین چراغ
هر چه باید و همین سقفِ ساده حتی برای شما،
فقط راحتم بگذارید
بگذارید به حالِ خودم بروم هوایِ سیگاری
صحبتِ ساده‌ای، یک تبسم خالی
علاقه‌ی پاکی به آب، آدمی، آسمان ...!

شما که شاعر نبوده‌اید!