گزارش به نازادگان - یازده

چرا به ياد نمی‌آورم!؟ من آدمی را دوست می‌داشتم.
ستاره و ارغوان را دوست می‌داشتم.
شکوفه و سيگار و خيابان را دوست می‌داشتم.
گردهمايی گمان‌های کودکانه را دوست می‌داشتم.
نامه‌ها، ترانه‌ها و غروب‌های هر پنجشنبه را دوست می‌داشتم.
آواز و انار و آهو را دوست می‌داشتم.
من نمی‌دانم، من همه چيز را دوست می‌داشتم ...

چرا به ياد نمی‌آورم!؟ گفتم از کنار پنجره،
از روبروی آن کلاغ که بر آنتن بامی کهنه می‌لرزد،
از روبروی تماشای ماه، از کنار تفکری تشنه، کنار می‌آيم.
گفتم کنار می‌آيم، اما نه با هر کسی،
اما کنار ترا دوست می‌دارم،
اما دوست‌داشتن را ... دوست می‌دارم.

چرا به ياد نمی‌آورم؟ جنبش خاموش خوابهای ماه،
تَوَهُم ديدار کسی در انتهای جهان،
تعبير غزلی از حوالی حافظ،
و سوالی ساده از کودکی يتيم، گويا اواسط زمستان بود،
که من راه خانه‌ای را گم کردم.
من از شمارش پله‌ها هنوز می‌ترسم.