گزارش به نازادگان - چهار

چرا به یاد نمی‌آورم!؟
از دره‌های دور، آوای گنگ کسی می‌آید،
زنبق‌ها، پونه‌ها، زنبورها، بیدها و پروانه،
بیدها و سایه‌های پسین.
کودکی‌های مرا زنی در زنبیل خویش به خانه‌ی شما آورد.
یادهای غریب، شبهای بلند،
و ترنم و خاطره‌ای که از ترانه‌ی خوابهای من گریخته‌اند.

چرا به یاد نمی‌آورم!؟
کلاغی بر بام خانه‌ی تو، تردید مرا رقم می‌زد.
دره‌ی اوین پر از آواز بابونه و گردو بود.
شگفتا هر چه ترا به یادم بیاورد، زیباست.
بوی نمور کوچه و کلمات،
نگاه مورب کسی که از انتهای بن‌بست باز آمده است،
و دستها، دامنه‌ها، روزنامه‌های عصر، پتوی کهنه‌ای بر هره‌ی دیوار ...
هرچه ترا به یادم بیاورد، زیباست.
پنجره را می‌بندم. من عادتِ آرام دقیقه‌شماری مغمومم.
چرا به یاد نمی‌آورم؟
همیشه، من همیشه پیش از پا نهادن به هر نهری،
نخست مشتی از انعکاس آن را نوشیده‌ام. باور کن!
باور کن از شنیدن هر صدای نابهنگامی،
انگار دیگر هیچ ترانه‌ای را به یاد نمی‌آورم.