گزارش به نازادگان - پنج

چرا به یاد نمی‌آورم!؟ من جای مردگان بسیاری زیسته‌ام.
روبروی هم نشستن گریستن،
روبروی هم نشستن و دریا را دیدن،
می‌گویند زمستان، بیش از سه ماه ساده نیست. چه فرقی دارد؟

چرا به یاد نمی‌آورم؟! زرنیخ و صدف، آواز و ملحفه،
تبسم و زنجفیل، و نگاهی مشترک که به رویای خویش،
از تیغزارِ ترانه می‌گذرد.
چه روبروی هم، بی‌هیچ حصار و پرده و دیواری،
چه روبروی هم، در فاصله‌ای طویل از تاریکی تبسم و مِه،
زمستان که بیش از سه ماه ساده نیست!

چرا به یاد نمی‌آورم؟
دری به جانب دریا، پنجره‌ای رو به روح جهان.
مگر آن فانوس را زیر پیاله‌ی شب، به خانه بازآورند،
ورنه به رویایِ آسمان
هیچ دختری از اندوه دیرسال من،‌ باردار نخواهد شد.
نه روشنایی آب، نه عطسه‌ی تردید.
پسِ پای تو بود، که سپیده‌دمِ برهنه را
بر زین خونین ماه، بی‌نام و بی‌نشان می‌سرودم.
دریغا دختر! دریغا که جهان،
خلاصه‌ی خورشید، در خواب یک شبتاب است.