گزارش به نازادگان - هفده

چرا به ياد نمی‌آورم!؟
باد، حالا بوی بلور در رديف آلبالو‌ها آهسته می‌گذرد، مکث می‌کند،
و باز راه خود را خواهد يافت.
انگار اين آب‌ها
هرگز از آسياب نخواهند افتاد.
کسی بر بامی دور، ترکه بر ديس مس می‌زند.

چرا به ياد نمی‌آورم؟ اتاقی کوچک، تخت‌خوابی کهنه
سراب مرتع سبزی در خواب موکتِ مهمان‌پذير،
هفده گلدان رُس از ميخک و رازقی. پنجاه و دو کتاب شعر،
ديواری از شيشه و آسمانی از باد، از آبی و ماه.

چرا به ياد نمی‌آورم؟
گفتی دير است، گفتی ديروقت است علو!
گفتی بيا بخواب!
پنهان از چشم همسايه،
داشتم به بوته‌ی گل‌سرخی حرف تازه‌ای می‌گفتم.
خرزهره هم درخت شگفت و خودرويی‌ست.
يکی در مرداب می‌رويد
يکی در بادهای برهوت
تقدير آدمی و گياه،
تقدير کبوتر و تيرکمانِ کودکی از نژاد گرسيوز،
تقدير من و واژگان غريب.