گزارش به نازادگان - هفت

چرا به ياد نمی‌آورم!؟ از مه و ميله و اضطراب،
از پندار پسين در پس ديوارها، از شبِ مشبکِ سيمان، از ساعت قرار.
به جهان می‌نگريم، چيزی به يادمان نمی‌آيد،
دستی، نقش سرانگشتی لطيف،
لرزش چين دامنی از حرير باد، نه، چيزی به يادمان نمی‌آيد.
طنين تسمه‌ای کبود اندر طاقخواب آجری، جوانه‌ی گلی گمنام
در شکافِ محبس ماه، ديواری بلند، نبضی خاموش، و باد،
بادِ صبور،
که طره‌ی خيس ترا می‌شناخت.
چر به ياد نمی‌آورم؟ نه ذهن زمان در آواز عقربه جاری‌ست،
نه انعکاس تبسمی تشنه، در اضطراب آب.
تنها دقايق مستمر، هم از تصور تابوت،
آلبالوی مغموم را در تکلم تبر آشفته کرده است.

چرا به ياد نمی‌آورم؟
نه سايه‌روشن موعود از پسِ پرده‌ها پيداست
نه رويای اخگری خاموش در زمهرير غروب.
تنها خورشيد خسته‌ای‌ست
که بر کلاله‌ی کوه، ليسه بر پياله‌ی خوناب خويش می‌کشد.
شگفتا ای بادها!
هيچ بيرقی بر اين بامها، باردار از اهتزاز ستاره نيست.