گزارش به نازادگان - هشت

چرا به ياد نمی‌آورم!؟
گفتی بيا بخواب.
گفتی از تعبير هر ترانه، به صدای تازه‌ای می‌رسيم.
گفتی نترس، بيا و بخواب! در کوچه تنها باد است که می‌گذرد.
من از همه‌ی نامها، نشانی ترا به کسی نخواهم داد.
آه اگر شک نبود، کفن‌های مرا در ازدحام بادها نمی‌ديدی!
گاهی اوقات، نجات جهان در زبان باد پنهان است.

چرا به ياد نمی‌آورم؟ روبروی هم نشستن و گريستن،
روبروی هم نشستن و دريا را ديدن،
ديگر از جهان چيزی به يادمان نخواهد آمد.
اگر شک نبود، کفن‌های بسيار مرا
بر دريچه‌های بی‌نام بيابان نمی‌ديدی!
چرا از پنجره، از آب و آينه هراسانم؟
چرا از شمارش پله‌ها هراسانم؟!

چرا به ياد نمی‌آورم؟ گريه‌ام گرفته است.
پهلو به پهلو شدن در شبی منتظر،
نفسهای نابُريده‌ای، و کبوتری آسيمه
که از آسمانی کهنه می‌گذرد.