گزارش به نازادگان - هجده

چرا به ياد نمی‌آورم!؟
من از اين چهار ديوار بی‌روزن خواهم گريخت.
از درها، از دريچه‌ها، خانه‌ها و کوچه‌های نمور ...
من از يادهای خويش خواهم گريخت.

چرا به ياد نمی‌آورم؟ دامنه‌ای دور در پسينْ سايه‌ای مرمرين،
مزاری بی‌نام در مشرق دياری ممنوع،
مراثی باغی از تخيل پاييز،
و خاموشی حسی شگفت، لبريز از وداع و از واژه‌ی
- هوا روشن است،‌ بيا ... برويم!

چرا به ياد نمی‌آورم؟ ديروز، غروب پنجشنبه، هفتم دی بود،
کوزه‌های تهی، راسته بازار موش و کتاب،
امداد کسی در اضطراب آسانسور خاموش،
هزار چشم بی‌اعتنا در تبسمِ معلول.
ميان انسان و جرثقيل ... فاصله‌ای است، فاصله‌ای است باد،
که بر خم ريسمان چنبره بسته است.