گزارش به نازادگان - شش

چرا به ياد نمی‌آورم؟ از کوچه‌باغ نرگس و ستاره نامی نيست
از بوی بوسه و پرچين همسايه. از نم‌نم شبنم و گونه‌های هلو،
از سنگريزه‌های کف برکه، از باد جنوب،
از آن خوابهای نقره‌فام پيراری، از آواز غريب پرسه‌گردی مست
در پس‌کوچه‌های کهنسال قاجاری، از ميادين منور گفتگو،
از نيمکت‌های کهنه‌ی پارکی کوچک در شمال وعده‌ی غروب، نامی نيست

چرا به ياد نمی‌آورم؟ از کوچه‌باغ نرگس و ستاره نامی نيست،
از اشاره و تبسم دختر،
از خواب يک بوته‌ی اسپند در انتهای پاييز،
از همان دريا که آسمانِ آسيمه را می‌دانست،
از همان دريا که بوی ستاره و حادثه می‌داد.
از دانستن راه مشترکِ بهار و بابونه
و از هرچه با من بود، و از هرچه از تو سخن می‌گفت،
نه، نامی نمانده است.

چرا به ياد نمی‌آورم؟
از هرچه ترا به ياد من می‌آورد، نامی نيست،
هی سبز کوچک غريب! از کوچه‌ها، از کلمات، از نامها،
نامی نمانده است. باران می‌آمد، گفتی بيا به کوه برويم.
دری نيست، دريچه‌ای نيست، بامی نيست.
پيش از هفت و نيم صبح،
نرسيده به دربند، راه را می‌پايم.