گزارش به نازادگان - دوازده

چرا به ياد نمی‌آورم؟ زاده‌شدن بر زمهرير خشت،
زيستن بر سرير سرنيزه،
و الوداع گلی گمنام در شبی از بادهای بی‌نشان.
دريغا تقدير مشترک!
همه‌ی اين روندگان ساده می‌دانند،
آب‌های بلاد من از شمال روبه جنوب می‌روند.
باران تجريش هميشه سيل ری را رقم می‌زند.

چرا به ياد نمی‌آورم؟
اينجا انديشه‌ی هر چيزی، وجود همان چيز است که می‌دانيد!
کافور و حادثه، صبوری سايه در دهان غار،
سدر و پرنده و گيسو،
و از گذشته‌ی فردا،
که ستاره‌ی سربُريده‌ای در کفت من.

چرا به ياد نمی‌آورم؟ آوای گنگ دره و پسين، تخيل باد و
شيونِ بيوه‌ای در پستوی آسمان
و شبحی خاموش بر قوس لاژورد،
انگار امشب از انتهای جهان خبرهای تازه‌ای در راه‌ست.