کوکو

در غیبتِ جهان
مرا حدیثِ حضوری نبود
که به رویتِ آوازهات
از شنیدنِ اشیاء زاده شدم.

من از سَرِ سادگی
از هر چه رَفتنِ خویش را نمی‌دانستم،
ورنه این همه در آدابِ تجربه
تکلم گریه‌های خدا نامکرر نبود.

(بی که بپرسی چرا، می‌گویمت که کوکویِ سَر بریده
بر دیسِ مس نخواهد خواند.)

یعنی اشارتِ چشمهامان را فاصله‌ئی‌ست
که تکلم هر معناش
مگر از خوابِ پلی خاموش بگذرد!

دردا دلِ خرابِ هر سوْ راه!
در این همهمه آیا
پاره سنگ پتیاره
دستِ آینه را خواهد خواند!؟