چند پرسشِ پيشِ پا افتاده از حکيمه‌ی آب‌ها

محال نيست خلاصه‌ی بی‌رَحمِ دريايی
در يکی شبنمِ بلور.
(نور می‌لغزد از مرمرِ بو،
عرق‌کرده‌ی آب‌های العطش،
تو در تویِ هم آمدن از تو،
به طعمِ تن،
بهشتِ هر هزاره ... هزاره ... هزاره‌ی من!)
آيا عشق
اين واژه‌ی دُرُشتِ داناکُش
همان کفاره‌ی سهمگينِ بی‌کرانگی‌ست؟

ری‌را ... ری‌را ... ری‌را ...!
پس اين صدای کيست
که به ترسيدن از تکرارِ ممکنات
آوازم می‌دهد؟

در حيرتم از اين هجرتِ هی به راه،
که رَدِپای مرا
نه برف می‌پوشاند
نه باران می‌شويد و
نه باد خواهد بُرد!