چشم به راه

گلی بی‌نام در آوای اکليل آسمان،
يک صندلی در سرسرای مداين، خالی از من و
سنگين‌تر از غبار.

بر بلندای بادِ پيچ پچپچه، با چتر پنجه بر پيشانیِ پيرار،
فراز می‌شوم
تا دوردستِ جهان را به خاطر بازآمدنت بنگرم،
آن روز که تو رفتی، روز بود،
روشنايی روز سواد گامهای ترا می‌شمرد.

دريغا گل بی‌نام!
آوای اکليل آسمان!