پیشتر از این نامش را نمی‌دانستم

می‌نشینم تا مِه بیاید و پنهانم کند،
نه چراغی از این شبِ تشویش خواسته بودم
نه نامی که بر کتیبه‌ی باد
تنها ای کاش تهور یک پرنده‌ی بی‌پَر و بال در من بود،
پرنده‌ئی که هرگز دو بهار کوتاه را
تنها در یکی آشیانه‌ی خاموش نزیسته بود،

می‌نشینم تا مِه بیاید و پنهانم کند،
نه توشه‌ای از خواب این سفر خواسته بودم
نه پوزاری که پا به راهِ باد.
تنها ای کاش تهور یک پروانه‌ی پریشان از تهدید عنکبوت در من بود،
تنها ای کاش ...!

باری با این همه،‌ با این همه باید از خوابِ آن نقطه و
تخیل این خط بسته بگذرم.
راه دیگری اگر باقی‌ست، این من و این بارانِ واژه‌ها ...!