پیش از تو نیز

بسیاری به همین خیالِ آسوده آمدند
دَم از دریا و ستاره زدند
دور و بَرِ چراغ و پیاله
چیزی از شب و تشنگی پرسیدند
و بعد برای خالی‌نبودنِ عریضه‌ی پاییز
به باد از سکوتِ سنگینِ گل سرخ نوشتند:
- مسخره است!
غریبِ خواب‌آلود و خسته‌ای که ما دیده‌ایم
گاه رو به همین غروبهای همیشه
گمان می‌کند ... خواهی نخواهی صبح خواهد شد.
به ماهِ دُرُشتِ آسمان می‌گوید:
- عزیز آینه‌های صبور!
حتی یکبار هم ندیده‌ایم از شبِ این همه شَته‌ی کور
بَد بگوید،
فقط اخیرا با خود انگار چیزی می‌گوید،
چیزی شبیه یک جمله،
یک جمله‌ی سختِ ساده‌ی بی‌معنی
که ما هم نمی‌فهمیم!
او اعتمادِ عجیبی به صدای پای آدمیان دارد
می‌گویند گاه شبیه شاعرانِ روزگاری دور
خط‌های ناخوانای دریا و ستاره را می‌فهمد
گاه می‌رود جایی میان سکوت و سایه‌های بلند
هی همان جمله‌ی عجیب را در باد
آهسته با گل سرخ زمزمه می‌کند.
- مسخره است، ولش کنید!

هِه ...!
تو ساده‌تر از آنی
که فرقِ میان راست و دروغِ دریا را دریابی،
فقط خدا می‌داند که این بادِ خبرچین
بی‌خود از خوابِ‌ چند کوچه‌ی خلوت گذشته است!