پچپچه‌ی بيوه‌ای در باد

اينجا،‌ در مفصل ستاره و آب،
تابوت اين شب باژگون را
بر شانه‌ی کدام آسمان می‌بريد؟

کرنای فرسوده بر کمانه‌ی رف،
ديگر خواب جفتی کهنه را در ضيافت دريا نخواهد ديد.
دريغا دهلِ دريده‌ی چرم!
تسمه‌ی گسسته‌ات از شانه‌ی کدام مطرب غريب
سالياد موريانه‌ی خويش را رقم می‌زند؟
اينجا عنکبوتی عظيم
خيمه‌ی شبی بلند را بر سپيده‌دمِ خيسِ آسمان می‌تَنَد.

اينجا، در مفصل ستاره و آب،
گزمه‌ی پيری از گمانِ مرددِ پسکوچه‌ای قديمی می‌گذرد،
و پچپچه‌ی بيوه‌ای در باد را
تنها رديف صنوبران ساده شنيده‌اند.
آه تألم خانه‌زاد حباب!
سايه‌روشن اين راز را در گذار بادهای جهان چه خواهی کرد؟