پيشنهاد

به بازخواهیِ هر باغی که می‌روی،
نه از تولدِ تابوت سخن بگوی،
نه از ترانه‌ی تاريکِ تبرهای پابه راه.

به بازخوانیِ شقايق و شبدر که می‌روی،
نه دمِ داس و نه دهانِ گاو،
از کابوسِ نابهنگامِ لگدکوبِ گرازان سخن مگوی!

به بازخوانیِ ستاره و کودک که می‌روی،
نه از اندوه خويش و نه از بارش غبار،
تو از نزاع کهنه‌ی ظلمت و نور، سخن مگوی!

به بازخوانیِ من که می‌آيی، تنها دَمی از دقايق دور،
به تسکين من از سکوتی ساده سخن بگوی!
من آوازِ عورتِ شبنمی از تعرقِ دريا و ستاره‌ام.

به کجا رفتن خويش را پنهانتر شبی اينجا
از بام ستاره و دريا می‌نگرم،
سراسرِ پيش‌انداز: صفوف تحير و فَرخاش.
پساپسِ قفا اندرم: تنفسِ تاريک مردگانی گمنام.

آه آسمان عبوس! خيره به مردار خاکيان
شد آمد باد را در مفاصلِ متروکِ کومه‌ها ... مشمار!
ديری‌ست به کجا رفتن خويش را پنهانتر از هميشه
از بام شبی بلند می‌نگرم.