پنج

دريا پنهان و پوشيده می‌آيد
می‌آيد و از خوابِ نان و گلوی تشنه می‌گذرد
می‌آيد و از اين همه دستِ خالی و دلِ پُرتر از گريه می‌گذرد
می‌آيد و ما را می‌برد برای باد، می‌برد برای ماه
اما خود بی‌اعتماد به مويه‌های باد
می‌مويد تا نيما دوباره بيايد
می‌مويد تا ری‌را دوباره بيايد
می‌مويد تا يوش، تا آسمان و اَفرا،
چه می‌دانم ... تا هر کجای راه که کجاوه‌ئی به راه ...

دريا پاورچين و پوشيده می‌آيد
می‌آيد و مردگان ما را کنارِ مهتابی‌ترين ترانه‌ها رها می‌کند
می‌رود باز پیِ گمشدگانی که حالا فراموشِ گريه‌اند
که حالا فراموشِ هر چه شما ... خاموشان!
حالا بيا ميان اين همه رخسارِ کافوری
تنها تو آشنای خويش را بخوان و من آشنای خويش،
مويه نکن ری‌را
اين پسرانِ غريق و اين دختران بی‌رويا
کودکانِ همان بوسه‌های بی‌سوال آب و ستاره‌اند.
حالا چه می‌دانم ... اين تا کجای راه کجاوه‌ئی به راه ...!