پلاک

تو باید بفهمی
که خلاصِ تو فقط کبوتری خسته
نجاتِ سایه‌سارِ‌ آسمانِ آبی نیست.

گفتی اول از تو سوال می‌شود
که نام دریا چیست؟

و تو تمامِ ترانه‌هایی را به یاد می‌آوری
که از طعم تشنگی
چشم به راهِ بارانند،
اما باز از باران سخن نخواهی گفت.
می‌گویند سکوت
سرآغازِ رستگاریِ تمامِ رویاهاست.

بیرون از بلندیِ تمامِ این دیوارها
آیا هنوز باد می‌آید؟

تو قول داده بودی
اگر آینه از خوابِ اتفاق بترسد
بسا بعد از شکستنِ دریا
خاطراتِ روزگارِ گریه و گهواره را به یاد آوری!
به یاد می‌آوری
اما سکوت
سرآغازِ رستگاریِ تمار رویاهاست.

حالا مزارت کجاست کبوتر کوچک بی‌آسمانِ ما ...!؟