پرنده، هی پرنده‌ی پرقیچی!

پرنده، هی پرنده‌ی آنجا نشسته‌ی خاموش!
میان دل و بیدلِ این همه آیا،
تردیدِ رفتن و نرفتن ترا
مگر حسرتِ آسمانی نیامده دریابد،
ورنه زیورِ این زمستانِ زمهریر
پا به جائیِ برفی‌ست که هجرتِ هر ساله‌ی رازها را نمی‌داند.

پرنده،‌هی پرنده‌ی پَر قیچی!
به قول کدام بهار نیامده، در کوچِ مقَدّرِ آسمان گریسته‌ئی،
چنین که من از چشمِ تو
به تفسیر این ترانه رسیده‌ام!؟
دی تو وعده‌ی این واژگانِ بی‌آواز را باور مکن،
که آینه را همیشه انعکاسِ آینه‌ئی دیگر نخواهی دید.

پرنده، هی پرنده‌ی پروا مرده‌ی مدد!
سایه سارِ فوجی که رفت و ترا بی‌خبر گذاشت
بر خوابِ یکی شدن از خوابِ مرغانِ قاف،
هیچ ردِ پائی بر پهنه‌ی آسمان باقی نخواهند نهاد.

بیا،‌بیا بالنده‌ی بانووَش!
هم از چه راه
تو سمت آن ستاره‌ی خوانا
نظر به منزلتِ سیمرغ سپرده‌ئی!؟
(نه کو مرغی که ماواش غریزه زمستان زمهریر؟!)

پرنده، هی پرنده‌ی پَر قیچی!
فردا که مرغانِ رفته به رویای آسمان باز آیند
بی‌باور و خسته از خوابهای تو خواهند سرود،
اما تو بر چینه‌ی خیس آن زمستان دور
دیگر دیده نمی‌شوی ...!
پرنده، هی پرنده‌ی آنجا نشسته‌ی خاموش!