پرسش نخست و پرسش آخر، آه پاسخ پریشان!

آنچه بود
قناعتِ فرزانگان فرودستِ من
در سکوتی گرسنه بود
که این ستاره‌ی خوانا
بر پرگارِ بی‌پرهیز
هم از تخیل تیرگی... روزه گشود!

دریغا، در احتیاطِ واژه از انعکاسِ معانی
نشانی نیست،
تنها شنیده‌ام که از بذرِ باد،
ترانه‌ی توفان درو خواهی کرد.

پس تو ای من،‌ ای خویشتن او!
هذیان هجرتِ مرگ را مگر اراده‌ی آوازهات،
ورنه سپنجِ شکفتنِ خویش را
بی آب و آسمان خواهی دید.

به هر تقدیر،
نه چشمپایِ آمرزش آسمان و
نه انتظار قلیلش به اعتنایِ آب،
خاربُنِ خودرویِ بی‌نشان
مگر از نطفه‌ی شن، در بادِ بی‌وطن بروید،
ورنه از تکرار توفانهاش
چه بسا که پیش از شقایق و رازقی
خاموشخوانِ سپنجِ شکفتنش بینند.