هی همدمِ خواب‌آلود

بالشِ خاموشِ پژمرده!
تو این همه شب از پیِ شب،
هیچ از منِ خسته پرسیده‌ای
از چه خوابت نمی‌آید!؟
یا از چه سر در گریبانِ گریه
از گهواره‌ی بی‌رود وُ بی‌رویای خود گریزانی؟!

هی همدمِ خواب‌آلود!
بالشِ خاموشِ‌ پژمرده!
ای کاش تنهای یکی شبنمِ پابه‌گور
بر گلبرگِ لرزانِ بابونه‌ای بودم.
ای کاش که هیچ، اصلا هیچ وُ
این همه کلمه نبود، داناییِ دریا نبود!

فقط کمی آسودگی،
کمی خواب،
کمی سکوت وُ
بعد هم راهی دور ...!

حالا بخواب!
بخواب حضرتِ خاموشِ رویاها و گریه‌ها،
تنها همین بالشِ‌ خواب‌آلود
آخرین همدمِ آدمی‌ست.