هی بانو!

هرچه هست، جز تقديری که مَنَش می‌شناسم، نيست!
دستهايم را برای دستهای تو آفريده‌اند
لبانم را برای يادآوریِ بوسه، به وقتِ آرامش
هی بانو! سادگی، آوازی نيست که در ازدحام اين زندگان زمزمه‌اش کنيم.

هرچه بود، جز تقديری که تو را بازت به من می‌شناسد،
نشانی نيست!
رخسارِ باکره در پياله‌ی آب، وسوسه‌ی لبريزِ آفرينه‌ی نور،
و من که آموخته‌ام تا چون ماه را
در سايه‌سار پسين نظاره کنم.

هی بانو ...!