هنوز عده‌ای آنجا کنارِ چاله‌ی آتش نشسته‌اند

باید به امیدِ آینه‌ای، علاقه‌ی اتفاقی، چیزی
خیالِ آرامشی ... آمده باشند،
آمده‌اند
از پای اضطراب و تنفسِ آسمان افتاده‌اند.

ما نگاهشان می‌کنیم
خودِ ما هستند، همان عده که آنجا
کنارِ چاله‌ی آتش نشسته‌اند.
جلوتر می‌رویم
یواش‌یواش می‌فهمیم
ما بی‌هوده این‌همه راهِ خسته را آمده‌ایم،
این آنانِ دورِ نزدیک به آسمان
هیچ سهمی از تنفس دریا و اضطرابِ ستاره نبرده‌اند،
ما تشنه به خانه برمی‌گردیم.

پشیمانیِ بازگشتمان شاید ...

زبان به دهان بگیر!

پس می‌گویی دست روی دستِ ستاره بگذاریم
گریه کنیم و شب هم
هی همین شبِ بلند؟

نه عزیزم
می‌رویم از رویانویسِ نخستِ ستاره می‌پرسیم
آیا از این همه روشناییِ رازآلود
حتی چراغِ شکسته‌ای نصیبِ سادگانِ این بادیه نخواهد شد؟
می‌گوییم ما مسافریم
ممکن است شبی ... کوره‌راهی
سرمان به سنگ بخورد،
یا یک وقتی بارنِ بی‌هنگامی بگیرد وُ
ما نتوانیم از نیمه‌راهِ گریه
به خوابِ آسمان برگردیم.
سقفِ خانه‌هامان شکسته است
اولاد و آینه‌هامان بسیار
بادِ بی‌خدا هم که پابه‌راه‌ست!
و چیزهای دیگری
و هزار بادیه‌ی بی‌چراغ
که چشمْ‌راهِ ماست.

ما سکوتِ سختِ‌ این همه راه را
به دندان شکسته‌ایم
باور کنید جز حرفِ گریه در مسیرِ ما
هیچ رَدی از جای پای تبسم باقی نمانده است.
پشتِ سر
کسی از غیبتِ پنهانِ ستاره به دریا نمی‌رسد
ما از بی‌راهه‌ی دورِ دریا آمده‌ایم،
سختی کشیده‌ایم
سکوت کرده‌ایم
شب و روزِ پس چه خواهد شدِ فردا را شمرده‌ایم،
چرا این همه چراغ
در یکی خانه بسوزد وُ
این همه بسیار و بی‌چراغ، بی‌دیده،‌ بی‌نشان،
بی‌نام وُ بی‌سراغ؟!

آب از سر گذشته بود
ما آمده بودیم
یعنی آمدیم تا به اجاقِ روشنِ آتش رسیدیم،
و بعد خوب که نگاه کردیم، دیدیم دیگر کسی
در حوالیِ اضطراب و سوال وُ
همین حرفهای نامربوطِ ترسیده نیست،
گفتیم:
دریغا شفایِ‌ بی‌باورِ افسردگانِ زمین!