هفدهم ربيع‌الثانیِ ۱۴۲۲ هجری قمری

چگونه می‌توان در اين جهان زيست و
چيزی برای از دست دادن نداشت؟
آن شب
حدودِ سه و نيم صبح
سايه‌هايی آهسته ... آمده بودند
زيرِ ناروَن خسته، ناروَنِ پير، ناروَن شکسته
هی حرف می‌زدند
اما واضح نبود
معلوم نبود
روشن نبود.

پچ پچِ سَحَرگاهیِ سايه‌هایِ آهسته
آميزه‌ی عطرِ ماه و دختر و مَلافه بود.
بعد از سفری کوتاه
دوستانم خوابيده بودند
پنکه‌ی بالای سَرَم
پُر از حکايتِ دريا و دايره بود
سايه‌ها بویِ برهنه‌ی ماهی می‌دادند.

آيا سفر
تنها تمرينِ رفتن است؟
و من آيا
تنها از ترسِ گم شدن نبود
که از تهرانِ احتمال و بَسا،
به خلوتِ اَمنی از آدمی به دور ...!؟

اشتباه نکرده بودم
خودشان بودند:
اِميلی ديکنسون
سعاد الصَباح
فروغ

و زنی ديگر ...!
هر چهار سايه‌ی آهسته
آهسته از حوالیِ دريا آمده بودند.
رَدِ پایِ ماه
بر ماسه‌های شبِ هجدهم پيدا بود،
هوا
هوا را پُر از ميلِ معاشقه کرده بود.

(حالا ... حيص و بيصِ همين برهنگی،
تيرماهِ تشنه آيا
لبی از طعمِ باران و بوسه تَر نخواهد کرد؟)

ليوانت را بردار
خُنَکَش خوب است
ناروَنِ شکسته هم شفا خواهد يافت،
و تو هرگز
نامِ آن چهارمين زنِ آشنا را
به کسی نخواهی گفت.


به کسی نگفتِ شما را شبی از تنفس تو می‌ميرم از او به طعمِ هلو، تا ميلِ برهنه ببارَدَم از پرده از کنار، تا آسمانش که چهارمين زنِ هَر آميزه‌ام به رو: هم از رازِ هر برهنه‌ام به بو، مربوطِ بی ... به هَر چه کاف و به هر چه کَس، هم از دو قوسِ نا وُ هم از نایِ هر نفس!