هزاران زن سفيدپوش

هزاران زن سفيدپوش
با هزاران شمعِ روشن در دست
به شهرِ هزار دروازه باز خواهند گشت.

يک شب
يکی از همين شب‌هایِ پيش رو
به خوابِ خالص‌ترين منتظران خواهد آمد
و توریِ هزار تابستان را
بالای عطرِ آب و
خُنکایِ خدا خواهد گرفت.

پَری‌زاده‌ی آخرين قصه‌های مادربزرگ
پيدايش خواهد شد
و خستگانِ اين سال‌ها را
به اسمِ کاملِ خودشان صدا خواهد زد.
او ... خواهرِ من است
او ... يکی از هزاران خواهرِ خسته‌ی من است
خيلی‌ها برای ديدنِ دوباره‌اش
رو به منزلِ نرگس و
نمازِ نی نگاه خواهند کرد.

بوی گلویِ نوزاد و
صدای سه‌تارِ شکسته می‌آيد
و اين‌ها همه
علامتِ آمدنِ يکی
از افق‌های بی‌باورِ باران است.

او ... خواهد آمد
توریِ تابستان و
تحملِ تشنگی را
پُر از عطرِ آب و خُنکایِ خدا خواهد کرد
خجالتِ خاموشِ دروغگويان را خواهد بخشيد
همه‌ی پرده‌های دريده را خواهد دوخت
همه‌ی پنجره‌های رو به آفتاب را خواهد گشود
و حتی هجاهایِ کهنه را خواهد شُست.
من دست‌هايش را ديده‌ام
دست‌هايش پُر از تيله‌های نبات و
طعمِ ترانه و ذراتِ روشن نور است.

حالا برو به مادرمان بگو
تو که تا چنان نمانَدِ اين همه ناروا
منتظر مانده‌ای،
اين يکی دو بامدادِ بی‌روزگار نيز
بالای گريه‌هات!