هزار و یک ترانه برای تنهای ِ زنان

پس پیراهنی
دوخته‌ی هزار عطرِ آهوکُش
تو رازها از قوسِ قُله‌های وِلَرم نهان کرده‌ای
ورنه سرانگشتِ تشنه به طعمِ لیموبُنان
کی می‌توانست از لمسِ بلورِ برهنه بگذرد؟

همخوابه‌ی اَبر وُ
رسیده‌ی خرما، تویی
هوای شمالی‌ترین نافه‌های نی
هم در یکی‌شدن از تشنگی، تویی
آبانِ هرچه اردی‌بهشتِ دی!

تو ... دخترِ به هفت‌آسمانْ شُسته‌ی من
رازهایی از این دست
دریابانِ دیدگانِ من‌اند
که هنوز
شاعرترین شبانه‌خوانِ سَحرگاهِ بوسه‌ام.
چرا چانه می‌زنی؟
من هرگز به پُرسندگانِ از چرا شکستنِ خویش
حساب پس نخواهم داد!

بیا، بی‌خیال!
درگاهِ بسته چه می‌داند
پسِ پیراهنی این همه برهنه‌پوش،
آن دو فاخته‌ی کم‌رو
سرآسیمه‌ی آوازِ کدام علاقه‌اند!