هر کس به راه خویش

فقط یک حس و حالِ ساده است
یک حس و حالِ عجیب
یک حس و حالِ قشنگ
مثل خیره شدن در خوابِ پرده و پرچین و آینه!
حالا پرده و پرچین و آینه،
چه ربطی به رویای آدمی دارند
من نمی‌دانم!
هر چه بیاید، آمده است، می‌آید.

نه دستِ من است
که پل‌های پشتِ سرِ ستاره را بشمارم،
نه تو از این ترانه به احوالِ آینه خواهی رسید،
فقط باید گذاشت و رفت و را ه به منزلِ دریا بُرد!
اهلش هستی؟

آن چه برای من از میلِ رفتن مهم‌تر است
نان و چراغ و چیزهای چندانی نیست،
راستش این رویاها
آن‌قدر پیشِ پا افتاده‌اند
که دست از سرِ احوالِ آدمی برنمی‌دارند،
حالا سال‌هاست که به این آینه عادت داریم،
عینِ آینه می‌آییم و شبیهِ ستاره می‌شکنیم.
خُب، هر کس به راه خویش!