هجده

درست است که من
هميشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک ترسيده‌ام
درست است که زيرِ بوته‌ی باد سر بر خشتِ خالی نهاده‌ام
درست است که طاقتِ تشنگی در من نيست
اما با اين همه گمان مَبَر که در بُرودتِ اين بادها خواهم بُريد!
از جنوب که آمدم
لهجه‌ام شبيه سوال و ستاره بود
من شمال و جنوبِ جهان را نمی‌دانستم
هر کو پياله‌ی آبی می‌دادم
گمانِ ساده می‌بُردم که از اوليای باران است
سرآغاز تمام پهنه‌ها
فقط ميدان توپخانه و کوچه‌های سرچشمه بود
اصلا می‌ترسيدم از کسی بپرسم که اين همه پنجره برای چيست؟
يا اين همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی‌دهند ...!؟

از جنوب که آمدم
حادثه هم بوی نماز و نوزادِ سه روزه می‌داد
و آسانترين اسامی آدميان
واژگانی شبيه باران و بوسه بود،
زير آن همه باران بی‌واهمه
هيچ کبوتری خيس و خسته به خانه باز نمی‌آمد
روسپيان ... خواهران پشيمان آب و آينه بودند
اما با اين همه کسی از منِ خيس، از من خسته نپرسيد
که از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک می‌ترسم يا نه؟
که از هجوم نابهنگام لکنت و گريه می‌ترسم يا نه؟
که اصلا هی ساده تو اهل کجايی؟
اهل کجايی که خيره به آسمان حتی پيش پای خودت را نمی‌پايی!

باز می‌رفتم
می‌رفتم ميدان توپخانه را دور می‌زدم
و باز می‌آمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوه‌ی ارزان می‌فروخت
دل و دست بيدی در باد، دل و دستِ بيدی کنار فواره‌ها می‌لرزيد.
و من خودم بودم
شناسنامه‌ای کهنه و پيراهنی پُر از بوی پونه و پروانه‌های بنفش!

حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می‌روم
می‌دانم تمام آن پروانه‌ها مُرده‌اند
حالا پيراهنِ چرک آن سالها را به در می‌آورم
می‌گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و می‌گريم می‌گريم!
چندان بلند بلند که باران بيايد
و بدانم که همسايه‌ام باز مهمان و موسيقی دارد.
حالا ديگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی‌گيرد
حالا ديگر از هر نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک نمی‌ترسم
حالا ديگر از هجوم نابهنگام لکنت و گريه نمی‌ترسم
حالا ديگر برای واژگان خفته در خميازه‌ی کتاب
غصه‌ی بسيار نمی‌خورم
حالا به هر زنجيری که می‌نگرم بوی نسيم و ستاره می‌آيد
حالا به هر قفلی که می‌نگرم کلامِ کليد و اشاره می‌بارد
شاعر که می‌شوی، خيالِ تو يعنی حکومتِ دوست!
باور کنيد منِ ساده، ساده به اين ستاره رسيده‌ام
من از شکستن طلسم و تمرين ترانه
به سادگی‌های حيرتِ دوباره رسيده‌ام
درست است!
من هم دعاتان می‌کنم تا ديگر از هر نگاه نادرست نترسيد
از هر طعنه‌ی تاريک نترسيد
از پسين و پرده‌خوانیِ غروب
يا از هجوم نابهنگام لکنت و گريه نترسيد
دوستتان دارم
سادگانِ صبور،‌ سادگان صبور!