هجای غلیظ

هجای غلیظ شب و
هوای مبهم مرگ است،
مرطوب و گرم
با گونه‌ای که ترواش دریا.
دریغا یگانه‌ی پارسی!
کلمات در بستری خاموش زاده می‌شوند،
و من از گلویی مردد
میان مرارت و مراثیِ ممنوع.

گیسوبریده بخوان ای لهجه‌ی غریب!
سواران سربریده‌ی خسروی
سنگوارگانِ هزاره‌ی جادویند،
گیسوبریده بخوان ای خدیو آواره!
اینجا
چلوارِ بی‌بسمل مرگ را
در سوگ سربداران گره می‌زنند.