نگویید

نگفتم که زیرِ پوستِ شب
حتی شبتاب روشنی هم می‌تواند ترانه بخواند!

من خودم را به احتیاط
کنارِ آن حقیقتِ گمشده می‌کِشم
و می‌دانم که رفتن به راهِ دریا
دردهای بسیاری دارد.
من هم مثل شما
درد می‌کشم از دستِ دریا وُ
قلیلی کلماتِ همین‌طوری ...!

می‌روم کمی سکوت وُ
یکی دو راه نرفته را تجربه کنم
من باران‌های موسمی را می‌شناسم،
دروغ‌های معصومانه‌ی دریا و آدمی را نیز ...!

هی حرف و نان و چند معنیِ‌ دشوارِ نیامده،
تو اصلا شبِ فلانْ‌فلان‌شده را ندیده‌ای ...!