نزدیک میدان اَرْگ

نزدیک میدان اَرْگ، طبقه‌ی اول، سمتِ چپ، آخرین اتاق

 نام، نام خانوادگی،
محل تولد،
تعداد ترانه‌ها؟
خَم و چَمِ خواب‌هایی که دیده‌ای،
همه، همه را بنویس!

اسم ندارم،
اسم آسانی ندارم.
از مادر به اضطرابِ علف می‌رسم،
از پدر به بی‌خوابی بلوط.
گاهی اوقات هم سه‌شنبه‌ها به ازدحامِ همین کوچه می‌آیم.
نه قولم را می‌شکنم،
نه قرارم را.
به زیارتِ هر روزه‌ی همین مردمان
- همین مردمان ساده -
عادت دارم:
صورت‌ها، پیاده‌روها، آرامش، اندوه، آدمی!
سیگار هم می‌کشم،
گاهی نیز روزنامه می‌خوانم،
و بعضی شب‌ها خواب‌های روشنی می‌بینم.
می‌دانم خانه‌ها را با دیوار ساخته‌اند،
کوچه‌ها را با دیوار ساخته‌اند،
دیوارها را با دیوار ساخته‌اند،
ساخته‌اند را با ساخته‌اند ساخته‌اند.
بیش از این چیزی به یادم نمانده است.

شبِ ۱۷/۳/۷۹ کجا بودی،
کجا خوابیدی،
چه گفتی،
چند نفر بودید؟
و بیمِ تبانی با تولدِ پروانه،
اسمِ کدام ترانه‌ی دریا بود؟

من فقط خودم بودم،
چه‌گوارا داشت چای می‌خورد.
نرودا رفته بود،
از مهتابی به کوچه‌ی بامداد نگاه می‌کرد.
من داشتم نامه‌های ناظم حکمت را می‌خواندم.
باران بویِ ری‌را آورده بود.
یک نفر در قَرناطه داشت به گفت و گویِ بی‌موردِ ما گوش می‌داد.
ما منزلِ دوستی از نزدیکانِ حضرتِ حافظ بودیم.
تصویرِ ساده‌ی چه‌گوارا داشت چای می‌خورد،
قابِ کهنه‌ی تابلو از جنسِ آبنوسِ لُبنان بود.
من بچه بودم که نرودا یک شب خوابید،
صبح، ستاره‌شناسانِ هزاره‌ی اُروفیا گفتند:
از ماه تا مشتری راهی نیست!
من منزلِ خودم بودم.
به من چه مربوط است که ناظم حکمت اهلِ نماز و روزه نبوده است!
ما فقط دو نفر بودیم،
من و همین سایه‌ی خسته‌ام
که حالا افتاده روی میز.
من اقرار می‌کنم
تمامِ کلماتِ آلوده را با آبِ همین دو دیده‌ی خودم شُسته‌ام.
من اقرار می‌کنم
شب را فقط به احترام صبح دوست می‌دارم.
من اقرار می‌کنم
سکوت را به خاطرِ خواب و خداوند را به خاطرِ آدمی دوست می‌دارم.
البته یکبار در هفت سالگی حَواس‌اَم نبود،
دخترِ همسایه‌ی آفتاب را بوسیدم،
بعدها نفهمیدم،
اشتباه کردم،
شاعر شدم.
حالا لطفا اگر زحمتی نیست، اعدامم کنید!