ناصری

سانا، سانا، سورِ زبانِ من!
به اينجا، بُنِ بی‌راهِ گلويم رسيده است:
جراحتِ هرچه هزاره که پشتِ سَر،
بغضِ بی‌درمانِ هرچه که پيشِ رو.
نِشتَر به چشم خويش و
پياله‌نوشِ جگرگاهِ گريه‌ها منم:
مرارت‌پذيرِ بی‌پايانِ جُلْجُتا،
سوگوارِ سرنوشتِ ستمبران،
و برادرِ بينایِ بامدادی
که بوی باران و دعایِ سپيده‌دَم می‌دهد هنوز.
با اين همه ببين با من چه کرده‌اند
که ديگر به هر چراغِ روشنی در رهگذارِ باد
اعتماد نخواهم کرد.
آيا علاقه‌ی آدمی به عدالت،
آخرين تاوانِ بی‌دليلِ دانايی است؟
هی ناصر، ناصر، تا رهايی رازدارِ روزگارِ ماست،
به دل نخواهم گرفت،
مايوس نخواهم شد،
کوتاه نخواهم آمد،
زير سرانجام زَرْدوزِ اين دايره،
از پرگارِ بوريابافانِ بی‌پدر خواهد گذشت.