می‌خواستند ما نترسیم

ما بعد از حدود ساعتی شاید
که از کناره‌ی رود وُ
بیدْبُنانِ برهنه گذشتیم
دیدیم دورادور
سایه‌روشن ...، یا بهتر بگویم سوسوی چند چراغ،
چند چراغِ مِه‌گرفته پیدا شد.
طوری بودند، طوری می‌نمودند
که انگار چند آهوی بی‌هراس
(دهان به جانبِ سرشاخه‌های ماه)
می‌خواستند از طعمِ آسمان
شیر و شبنمِ ستاره بنوشند.

همان شب ماه
بر کناره‌ها که می‌رفتیم
از ما بهترانی برهنه
با چراغهای بسیارشان در دست
به دیدار ما آمدند
ظاهرا از تعبیر این ترانه‌ی عجیب
به جاهای قشنگی از قولِ رویا رسیده بودند.

شباهنگ غمگینی انگار
داشت خوابِ جوی مولیان می‌دید
زمین بوی زیلوی خیس وُ
گُرده‌ی عرقْ‌کرده‌ی مادیان می‌داد،
و ما می‌رفتیم
به سرچشمه‌های روشنِ دریا که رسیدیم
گفتیم همین‌جا خوب است، همین باغ انارِ آسوده خوب است،
نشستیم، باد پُر از تبسمِ لرزان ستاره بود،
و بعد بی‌حتی کلمه‌ای، حرفی، سخنی ...
خوابمان گرفت!

صبح روز بعد
دیگر هیچ‌کدام از آشنایانِ آن سالها را نمی‌شناختیم
حیران و بی‌باور
تنها به رخسارِ هزارساله‌ی خود نگاه می‌کردیم
آب در پیاله می‌لرزید
نور می‌لرزید
آسمانِ آبیِ لرزان حتی ایمن نبود!

نه باغی، نه رودی
و نه کسانی که با چراغ ...!

چه خوابِ عجیبی
چه مرگِ آرام و پرآینه‌ای!
به این می‌گویند زخمِ قدیمی دریا،
آواز مشترک!

آیا شما در همین زندگیِ ساده‌ی معمولی
هیچ علاقه‌ی خاصی
به ماهِ مخفیِ شبِ رفتن نداشته‌اید؟
پس چرا کنایه می‌زنید؟