مکاشفات ساحر قلوبنا

می‌گویند من شاعرم
اما به قیمت این دقیقه‌ی دیگر،
نهنو‌بندِ هیچ تعلقِ تاریکی نخواهم شد.
تنها گاه ... غافل، غافل از بازآواز نشانیِ خویش
در خوابِ کوه می‌روم تا از سراچه‌ی مِه سر بدر آورم،
یا جای پایِ مرغی را بر بستر آسمان بیایم.

می‌گویند من شاعرم
خود که هیچ از آغاز و غایتِ این حدیث نمی‌دانم،
اما او که به جستجوی من از پیِ واژگانِ عقیق می‌آید،
خود می‌داند و می‌کشانِ سبوریز مثنوی،
خود می‌داند و رویای رابعه یا برائت راز،
خود می‌داند و ماهِ بلند و شبِ دراز ...!