مُرده‌ام باز خواهد گشت

بو، بوی خوش پیراهن پدر،
چُرتِ خُمارِ ظهر، عطر عجیب خواب
گِل نَمور حاشیه، قطره، حوصله، شیر آب
چه شمارش صبوری!
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"

بادبزن را از این دست
به آن دست خسته می‌دهم
پدر بوی دریا و گندم و گریه می‌دهد.

خُرد و خرابِ سنگ و تابه و طراز
پهلو به پهلو که می‌شود
شوره‌ی خیسِ عرق در بناگوشِ مرده می‌دود
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"

بو، بوی خوش پیراهن پدر
چند ابر پراکنده بالای کوه
پَرپَر پشه‌ای بال ابروی پیر
عطر خیس حصیر، بادبزن، بوریا،
و زندگی که چیزی نیست
که چیزی نبوده است:
یعنی قشنگ سخت،
سخت و قشنگ و ساده،
خوش و گزنده و بی‌تاب،
پیاده‌ی غمگین، تبسم تلخ.
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"

بو، بوی خوش پیراهن پدر
و کودکی غمگین که قرن‌ها بعد
بی‌دیده ... دریا را گریسته بود،
قرن‌ها بعد که هنوز هیچ آسمانی حتی
کبوتر و باران را نمی‌شناخت
وقتی که راهی نیست
زندگی همین است دیگر:
قشنگ سخت، و چند واژه‌ی ترس‌خورده‌ی بی‌رویا
مثل ترانه، مثل تابستان
تابستان است حالا هم
حالا هوای خانه پر از خنکایِ خواب و آسودگی‌ست،
دخترانم خوابند،
هوای کولرِ کهنه‌سال
پر از بوی حصیر و شوره‌ی خیسِ پیراهن است.
من دورم از پدر
دورم کرده‌اند از آن همه قشنگ سخت،
عطر عجیب خواب،
گلِ نمور حاشیه، قطره، حوصله، شیرِ آب،
چه شمارش بی‌پایانی!
باز هم تابستان است،
این ساعت روز، حالا پدر خواب است،
- خواب می‌بیند
خواب علو، عطر خیس حصیر، بادبزن، بوریا:
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"