منظره

دور بود،
دو به شَک، یک شکوفه، سپیدِ عجیب.
هوای آبیِ آن بالا،
آسمانِ آبستنِ اسفند، هفتم اسفند
او،‌ آن، همان
همان شکوفه‌ی سپیدِ عجیب
که اردی‌بهشتِ آینده را ندیده بود.

نه دور و نه نزدیک،
سایه‌روشنِ چیزی،
پَرپَر بالی،
بالایِ پایین‌تر،
شتاب، اشتباه، اعتماد ...!
هی رفتنِ بی‌هوا
هوا به هوا
می‌آمد و هنوز اردی‌بهشتِ آینده را ندیده بود.

نزدیک، نزدیک و بی‌خبر،
خوابی دور،
باغی بزرگ، رودی به راه،
دو سه آهوی بی‌خیال،
و همان رو به رو ... که "بهشت"!

شیشه‌ی بزرگِ مغازه که لرزید،
پرنده بر سنگفرشِ پیاده‌رو مُرده بود.