منادی نوميدوار آسمان

هيچ می‌دانی، وقت ... که پياله‌ی آبی
بر کف کسی لبريخته می‌شود.
تو از ليسه‌ی تشنگی بر بُراده‌ی خون و شن
تنها تعرقِ خشم را از آستين من خواهی گرفت؟!
نه اينکه من
منادیِ نوميدوارِ قحطسالِ آسمان باشم.
اينجا ديگر نه هيچ زيتونی بر جبين جهان نخواهد روييد.

من می‌دانم
می‌دانم آن‌چه ميان کبوتر و تيغ
نامی مکرر است،
ستاره نيز از نبض مضطربش
بی‌زخم نخواهد گذشت.
و من بی که پلک بر شک خويش بگشايم
تنش‌های تيغ مکررش را شناخته‌ام.
چرا که ديری‌ست من در مقامه‌ی ماه
دچار چکامه‌ی دريا و گريستنم.

من می‌دانم
می‌دانم از نبض اين چراغ
زخمی اگر ميان من و ستاره ديده‌اند،
هم از نامهای بسيار مرگ نبوده است.
ای کاش!
ای کاش می‌دانستم
اين تکررِ مطنطن از تکلم من چه می‌خواهد!