ملایک شبنم‌ها

شبی پیش از این بود
که با چند چراغِ روشن وُ
دامنی از بوی باران و زنبق آمدند،
از همین کوچه‌ی رو به آسمان گذشتند
رفتند مرغِ خواب‌آلودِ ماه را با خود بردند
مَرهمِ صبح وُ
خوابِ فاخته را با خود بردند
و گفتند شما لیاقتِ علاقه به رویایِ آینه را ندارید!
ما به خود آمدیم
خواب از سَرِ ستاره پرید وُ
هوا روشن شد،
اما دیگر نه جای پای کسی پیدا بود و
نه بوی پیراهن مسافری ...!
فقط از لهجه‌ی خیسِ گریه‌هاشان فقط
همین شبنم‌های شعله‌ور باقی‌ست.

آن‌ها آمده بودند
یکی دو پنجه سه‌تار وُ
ترانه‌ی روشنی از ستاره بشنوند.

ساعتی مانده به صبحِ سنبله بود
که از آسمانِ ابریِ آبان خبر آوردند
راه بیفتید
رویاها و هر چه از دریا دارید بردارید
ملایکِ غمگینِ قصه‌گو می‌گویند
باید از آب‌های همان سویِ بی‌افق گذشت،
ورنه راهمان دور وُ
ترانه‌هامان ... تلخ!

حالا کافی‌ست
کمی رو به جانبِ باغ‌های بالایِ آسمان بنگرید
ردِپایشان هنوز
بَر بُراده‌های نور و گریه‌های ما پیداست.

حالا راهِ عزیزانمان دور وُ
خاطراتشان که همین هوا ...!
و ما به همین هوا
کنارِ ساحلِ نزدیک،
نزدیکِ غمگین‌ترین ملایکِ این قصه می‌نشینیم
و تنها روزها،‌ هفته‌ها وُ
سال‌های بی‌شکایت خویش را مرور می‌کنیم،
شاید روزی کبوتری بیاید وُ
خطی، خبری ...
خط و خبری باید!