مردمان، انتظار،‌ آسمان

سوال و سکوت، سکوت و کوپن
گلایه، گمان ...
حروف شکسته
پچ‌پچ این و آن
کوچه‌ها، مغازه‌ها، مردمان ...

پاسُرِ بی‌صدای آب، قوطیِ خالیِ خواب‌آلود
عصایی آسوده
چُرتی خمار، پلیسی به راه
و خوابِ گدای سی‌ساله‌ای در سایه‌سارِ کاج.
"چه خاکی به سرم بریزم بی‌بی‌نساء ... دارد باران می‌آید."

چتری شکسته در پاگردِ پلکان
چادرنمازی نخ‌نما بر بَندِ رخت
ایوانی آن بالا، برجی این سوتر
و سایه‌سارِ فعله‌ها،‌ آذری‌ها، لهجه‌ها، هی‌به‌ها ...
حلب، تخته، نایلون، ناروا
و مردمانی اینجاتر از انتظارِ کوپن
کوچه‌ها،‌ مغازه‌ها،‌ هوای ابر، اولادِ آدمی
پلیسی پنهان، حروفی شکسته
و لولای گیجِ دری در اعتراضِ باد!
"چه خاکی به سرم بریزم بی‌بی نساء ... دارد باران می‌آید."

از دو به سه رسیدن رازی دارد
که دویدنِ هر نقطه را
کو ... تا تو باز دایره‌ای ...؟
می‌فهمی چه می‌گویم
خودت را به نادانیِ نان و گریه می‌زنی!

انتهای کوچه
عده‌ای با جامه‌های سیاهشان
خیسِ باران، بوسه بر تابوتِ بی‌نشان می‌زنند
می‌آیند و می‌روند سمتِ خلوتی بی‌راه ...
لبِ جدول شکسته‌ی جاده
پرنده‌ای رو به روشناییِ عجیبی شبیه خودش
خیره مُرده است،
این همه راه فقط آفتابِ آسوده‌ی بی‌خواب و بی‌خیال
لخته‌لخته می‌آید و چشمش از جویِ کنار کوچه ... آب نمی‌خورد.

آن‌سوتر، روی نیمکتِ رنگ و رو رفته‌ی ایستگاهِ اتوبوس
چهار زن و سه کودک چند سایه‌سارِ خاموش
رو به جانبِ خوابِ دورِ جاده،‌ سکوت را می‌پایند
پابه‌پا ... پس کی می‌آید این ...
"چه خاکی به سرم بریزم بی‌بی‌نساء، دارد باران می‌آید!"
کفش چپم انگار تنگ است
پای رفتن خانه را
از سهمِ یک سلام ساده می‌زند.
دستم خالی
دلم پُر، راهِ دریا دور ...
پس کی شب از همه سو
همه‌گیرِ این روشناییِ عجیب خواهد شد؟
"چه خاکی به سرم بریزم بی‌بی‌نساء، دارد باران می‌آید."