مراثی برای پلکهايت

روزگاری‌ست که پيراهنِ تنت حتی
تعرق پنهان اضطراب ترا، پنهانتر از هميشه می‌پايد.

کبوتر خشکيده بر ايوان، به باژگونیِ آسمانش
پَر و بال پروازی نيست.
يعنی اين ماهيان مرده در خوابِ برکه‌ی بلور تکثير نمی‌شوند؟
دريغا، ديگر از نسلِ آينه،
تنها پاره‌ی انعکاسی کدر در کف من است.

آه ای بلوغ محبوس! اينجا اذهانِ به زنگار نشسته را،
مگر زبان کدام تندر نابهنگام،
خبر از صيحه‌ی سوهان و ستاره خواهد آورد،
تا منش به رويای خويش زمزمه کنم!

يعنی سرانگشت مرتعش مرگ، بر ماشه‌ی چکيده‌ی ماه
هم از شبِ دريا و ديلمان خواهد گذشت؟!