محاصره

در خیمه‌ی عنکبوت
هرگز هیچ کسی
خوابِ پروانه نخواهد دید.

چه عصرِ بی‌گاهی!
من هم آنجا بودم
در حلقه‌ی آن همه قُمری ترسو،
او
تنها گریزگاهی می‌جُست
تا جانِ خویش را از هلهله‌ی ابلهانِ هوچی‌پَرَست
به دَر بَرَد.

هی ناگهانیِ بی‌گزند!
تو کجا و قُله‌ی دوردستِ آن همه هوا کجا؟
کنج به کنج
با زوزه‌ی هفت هزار گلوی بُریده
گاه می‌ایستاد وُ
گاه از کمانه‌ی سُرب و ثانیه می‌گذشت.

فراموش کن آذرباد!
سوگندِ سقراط کجا وُ
منتظرانِ گرسنه‌ی ما کجا؟

نمی‌خواست،
به قولِ شاملو نمی‌خواست، ورنه می‌توانست
به طُرفه العَینی
دیده بر عقوبتِ آدمی ببندد وُ
دانایی را درو کند.

کوچه به کوچه
لنگان و شعله‌ور می‌گذشت،
اما قُمریانِ قانع به یکی تُفاله‌ی نشخوار ... نمی‌گذاشتند.
ماه
ماهِ متواری آیا
از حلقه‌ی این همه اَبرِ عقیم
خواهد گذشت؟

آذرباد
هی آذرباد!
جراحتِ بی‌شفای استعاره کجا وُ
کجاوه‌ی کهن‌سالِ قاف کجا؟
مُرغان پیر
مرغان پَرسه‌گَرد
مرغان خانگی
چون خود از خوابِ آسمان
خیری ندیده‌اند،
دیدنِ یکی بیدار از این همه خاموش را نیز
تحمل نخواهند کرد.

و من آنجا بودم
و من دیدم
چگونه یکی‌یکی پیش آمدند
منقار بر مُرده‌ی سیمرغ زدند
که تا قفس به قناعت هست
قصه‌ی دورِ قُله‌ی بلند چرا ...!؟