مثلِ بسیاری دیگر

تو هرگز قادر به گفت‌وگو
با هیچ قفلِ بی‌کلیدی نبوده‌ای،
تو حتی حاضری
که سَرشکستنِ سنگ را تاب آوری، تحمل کنی،
یعنی یک جور
با خود و این خَش و خوابِ گریه کنار بیایی،
اما بی‌خود به آینه بَد نگویی!

تو می‌ترسی ... از اندوهِ ماه
لکه‌ای بر دامنِ این دفترِ سربسته بیفتد!
تو دلواپس آن مرغ مهاجری
که مبادا دیگر از برکه‌ی باران به این بادیه نیاید!
راستش را بگو ...
نه خوابی مگر که ماه،
نه بارانی مگر که ابر،
نه صحبتی مگر که باد!

ما اشتباه می‌کنیم که گاه به خاطر زندگی
حرف‌های ابرآلودِ بی‌هوده می‌زنیم.
شما ... نه، اما من حاضرم
تمام آسمان خسته‌ی امروز را
بر شانه تا منزلِ آن صبحِ نیامده بیاورم،
اما نگویم ستاره چرا صبور وُ
ماه از چه پنهان است!
قرارِ شکستن سرشاخه‌های بید
با بادِ نابَلَد است،
چه کار به کارِ ما
که از خوابِ نور حتی،
در پیاله‌ی آب آشفته می‌شویم!