مایل به زندگی

آیا تنها در تاریکیِ شب است
که ما
از خواندنِ حتی یک ترانه‌ی ساده هم می‌ترسیم؟
من که از سکوتِ فهمیده‌ی مردمان سوالی نکرده‌ام!
چرا همیشه وقتِ سلام و دیده‌بوسی ما تنگ است؟
چرا همیشه دل درخت و خانه وُ
گریه‌های ما تنگ است؟
پس تبسمِ آسمانِ‌ بی‌کبوتر با کیست؟
تکلیفِ ترانه‌های مخفیِ ما با کیست؟
تولدِ یک شکوفه‌ی ناشی در شامِ‌ اولِ آذرماه،
یا لااقل علاقه به همین آدمی
به هر چه که مایل به زندگی‌ست ...؟!
چه می‌دانم!
ما ابرهای آسوده‌ی بسیاری دیده‌ایم
که عزادارِ اندوهِ تشنگان آمده‌اند،
از سیبِ سوخته و انارِ خشکیده خبر داده‌اند،
رفته‌اند، بارانِ بادآورده را نیز
بی‌خواب و خاطره با خود برده‌اند ...

چه باید کرد!
حالا مجبوریم به خاطرِ یک پیاله‌ی آب
هی آهسته از طعمِ ترس و از ترانه‌ی تشنگی سخن بگوییم.

حالا مجبوریم برویم بالایِ بی‌راهِ کوهی دور
تعبیرِ تازه‌ای از خوابِ سیمرغ وُ
سکوتِ ستاره بیاوریم.
می‌گویند کنارِ کمانه‌ی رود و
بالایِ بُن‌بستِ آب،
دیگر از شهرِ هزار دروازه‌ی دریا
خبری نیست که نیست!
فقط ای کاش
توت‌بُنانِ پیر وُ
پیله‌های سایه‌نشین می‌دانستند
که در پریشانیِ این همه سکوت
هیچ آفتابی اهلِ پاسخ به زمزمه نیست!

اینجا تمامِ داراییِ دریا
همین سکوتِ بی‌سوالِ‌ آب وُ
خوابِ آسمانی ابری‌ست.

اینجا تمامِ عریانیِ محجوبِ آینه
همین شرطِ قشنگِ بوسه
در گشودنِ دکمه از پیش‌بندِ پیراهن است،
ورنه ما عمری‌ست
پَر بَسته‌ی همین درخت وُ
غمخوارِ همین خانه وُ
گروگانِ همین گریه‌ایم.
دیگر چه جای سوال و ستاره و سیمرغ،
دیگر چه جای شب و آسمان و سکوت ...!؟